تبليغاتX
فراموشخانه
قسم به اسم آزادی ........!!!
معشوق من در دانشگاه 

معشوق من در دانشگاه

چند روزی است که بچه ها فکر رفتن به خونه هستند.مدام از یکدیگر می پرسند: تو کی می ری خونه؟ با چی می ری؟اما من که پنچ ماه است اینجا بوده ام یه حس جالبی از اینکه خونه می رم دارم، اما ناراحتم. دیگه نمی تونم اونو ببینم. من که به شوق دیدن مجدد اون به چابهار اومدم و تونستم این زمان طولانی رو بدون هیچ ناراحتی تحمل کنم، حالا باید برم. اصلا چرا از واژه «تحمل کردن» استفاده کردم ، من که تمام وجودم تو چابهار اسیر شده. فقط می تونم اینجا اونو ببینم. فقط می تونم اینجا احساس زنده بودن بکنم، فقط توی این دانشگاه.الان که زیر درخت بید مجنون نشستم از این دنیا لذت بیشتری می برم. بید مجنون ، زیباترین مخلوق خداوند. چقدر دلربا هستند. البته در دیار خودمون هم از این موجود خارق العاده وجود دارد اما نه به این زیبایی و تنومندی. شاید آنها تنها بچه های این بزرگان باشند. هیبت و افتادگی یکجا در این درختان وجود دارد و انسان را به یکباره  پر از معصومیتی می کنند که سالیان دراز است که از دست رفته.

هر روز به شوق دیدار او موهایم را به زیباترین شکل شانه می کنم، لباس سفید همیشگی را قشنگ تر از همیشه می پوشم، عطری خوش به خود می زنم که می خواهم او را ببینم. چهره اش پر از پاکی و صداقت است. البته هر روز موفق به دیدنش نمی شوم و نمی توانم به محل معمول دیدار بروم. در این مواقع ، موقع خواب ساعت ها به او فکر می کنم و با یک بی خوابی شدید شب را به پایان می رسانم.روز بعد کلاس ها را با نهایت دشواری می گذرانم تا وقت دیدار فرا رسد که  با مؤاخذه او روبرو می شوم که دیروز کجا بودی؟ کل دیدار روزانه ما به دقیقه ها محدود است اما در همین دقیقه ها برای من شعرها می خواند و حرف های بسیار در کلمات  کوتاه می گوید. این روز ها به او فکر می کنم ، از اینکه باید چند روزی همدیگر را نبینیم. اما به او می گویم:

چه خوش روزی بود روز جدایی             اگر با وی نباشد بی وفایی

با سختی بسیار با خانه رفتم. بعد از یک هفته تلفن زد، چه کیفی داد. خیلی خوشحال شدم.

بعد از تلفن همه فهمیده بودند که اون برای حمید یه آدم عادی نبوده و حمید دیگه عوض شده. دیگه مثل سابق نمی تونستم غذا بخورم. صورتم زرد و لاغر شده بود. خلاصه توی عید چند بار با هم تلفنی صحبت کردیم.

دیگه طاقت ندارم ، دیگه زندگی داره اذیتم می کنه، روزای گذشته روزای قشنگی بود، اما سخت به آینده چنگ می زنم. دیگر تمایلی به بازگشت زمان ندارم فقط به آینده چنگ می زنم.

بعد از عید به دانشگاه برگشتم. روز اول سر قرار نرفتم. روز بعد به بهترین شکل حاظر شدم. تمام لباسهایی رو که فقط به خاطر اون خریده بودم رو پوشیدم. وقتی داشتم اونا رو می خریدم همش فکر می کردم داره منو نگاه می کنه. به طرف محل معمول دیدار رفتم. انگار هیچ بی وفایی در کار نبود، خیلی خوشحال شدم. اونو توی سلف تو جای همیشگیش کنار ظرف های غذا دیدم. به سمت اون رفتم و بلند گفتم : سلام سعید جان!

27/1/1385   زیر درخت بید مجنون، بالکن اتاق، چابهار

ساعت 16:00

|+| نوشته شده توسط ابراهیم در 87/05/28 | موضوع:
بالا
جستجو در گوگل