فراموشخانه |
قسم به اسم آزادی ........!!!
|
|
درباره وبلاگ
![]() آزادی.....!!
در دامن اسارت می زاید در زنجیر رشد می کند از ستم تغذیه می کند با غضب بیدار می شود........ های... این سرنوشت آزادی است! دکتر علی شریعتی ____________________ فرزندم همیشه این قابلیت را در خود حفظ کن که در برابر هرگونه بیعدالتی بر علیه هر کس ودر هر کجای دنیا حساس باشی. ارنستو چه گوارا ________________________ انسان با آزادی آغاز می شود و تاریخ سرگذشت رقت بار انتقال اوست از این زندان به زندان دیگر و هر بار که زندانش را عوض می کنند فریاد شوقی بر می آورد که آزادی.................. _____________________ لطفا ما را از نظرات خود محروم نفرمائید منوی اصلی
آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
معشوق من در دانشگاه
این داستان نوشته دوست خوبم حمید تاتاره الان نمی دونم کجای این دنیاس چون رو کشتیه امیدوارم هرکجا هست سریع زنگ بزنه که خیلی منتظرشم معشوق من در دانشگاه چند روزی است که بچه ها فکر رفتن به خونه هستند.مدام از یکدیگر می پرسند: تو کی می ری خونه؟ با چی می ری؟اما من که پنچ ماه است اینجا بوده ام یه حس جالبی از اینکه خونه می رم دارم، اما ناراحتم. دیگه نمی تونم اونو ببینم. من که به شوق دیدن مجدد اون به چابهار اومدم و تونستم این زمان طولانی رو بدون هیچ ناراحتی تحمل کنم، حالا باید برم. اصلا چرا از واژه «تحمل کردن» استفاده کردم ، من که تمام وجودم تو چابهار اسیر شده. فقط می تونم اینجا اونو ببینم. فقط می تونم اینجا احساس زنده بودن بکنم، فقط توی این دانشگاه.الان که زیر درخت بید مجنون نشستم از این دنیا لذت بیشتری می برم. بید مجنون ، زیباترین مخلوق خداوند. چقدر دلربا هستند. البته در دیار خودمون هم از این موجود خارق العاده وجود دارد اما نه به این زیبایی و تنومندی. شاید آنها تنها بچه های این بزرگان باشند. هیبت و افتادگی یکجا در این درختان وجود دارد و انسان را به یکباره پر از معصومیتی می کنند که سالیان دراز است که از دست رفته. هر روز به شوق دیدار او موهایم را به زیباترین شکل شانه می کنم، لباس سفید همیشگی را قشنگ تر از همیشه می پوشم، عطری خوش به خود می زنم که می خواهم او را ببینم. چهره اش پر از پاکی و صداقت است. البته هر روز موفق به دیدنش نمی شوم و نمی توانم به محل معمول دیدار بروم. در این مواقع ، موقع خواب ساعت ها به او فکر می کنم و با یک بی خوابی شدید شب را به پایان می رسانم.روز بعد کلاس ها را با نهایت دشواری می گذرانم تا وقت دیدار فرا رسد که با مؤاخذه او روبرو می شوم که دیروز کجا بودی؟ کل دیدار روزانه ما به دقیقه ها محدود است اما در همین دقیقه ها برای من شعرها می خواند و حرف های بسیار در کلمات کوتاه می گوید. این روز ها به او فکر می کنم ، از اینکه باید چند روزی همدیگر را نبینیم. اما به او می گویم:...................... ادامه مطلب |
|
|