یه روز یه ترکه و یه رشتیه و یه لره با هم قرار می ذارن

>یه روز یه ترکه،
>اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
>خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
>یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد!
>جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،
>فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو.. ،
>برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.. .

>یه روز یه رشتیه.. ! -
>اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
>برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،
>برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
>اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد ...

>یه روز یه لره بود،
>کریم خان زند
>ساده زیست ، نیك سیرت و عدالت پرور بود و تا ممكن می شد از شدت عمل احتراز می كرد.

>یه روز ما همه با هم بودیم.. ،
>ترک و رشتی و لر و اصفهانی و ... !
>تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
>و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛

>حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،
>به همدیگه می خندیم،
>و اینجوری شادیم .. ؛
>خیلی خوش می گذره

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو

زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم

چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر

بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو

کمد او در بر من با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم

کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک

کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق

بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم

یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر

کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان

کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

معشوق من در دانشگاه

این داستان نوشته دوست خوبم حمید تاتاره الان نمی دونم کجای این دنیاس چون رو کشتیه امیدوارم هرکجا هست سریع زنگ بزنه که خیلی منتظرشم

معشوق من در دانشگاه

چند روزی است که بچه ها فکر رفتن به خونه هستند.مدام از یکدیگر می پرسند: تو کی می ری خونه؟ با چی می ری؟اما من که پنچ ماه است اینجا بوده ام یه حس جالبی از اینکه خونه می رم دارم، اما ناراحتم. دیگه نمی تونم اونو ببینم. من که به شوق دیدن مجدد اون به چابهار اومدم و تونستم این زمان طولانی رو بدون هیچ ناراحتی تحمل کنم، حالا باید برم. اصلا چرا از واژه «تحمل کردن» استفاده کردم ، من که تمام وجودم تو چابهار اسیر شده. فقط می تونم اینجا اونو ببینم. فقط می تونم اینجا احساس زنده بودن بکنم، فقط توی این دانشگاه.الان که زیر درخت بید مجنون نشستم از این دنیا لذت بیشتری می برم. بید مجنون ، زیباترین مخلوق خداوند. چقدر دلربا هستند. البته در دیار خودمون هم از این موجود خارق العاده وجود دارد اما نه به این زیبایی و تنومندی. شاید آنها تنها بچه های این بزرگان باشند. هیبت و افتادگی یکجا در این درختان وجود دارد و انسان را به یکباره  پر از معصومیتی می کنند که سالیان دراز است که از دست رفته.

هر روز به شوق دیدار او موهایم را به زیباترین شکل شانه می کنم، لباس سفید همیشگی را قشنگ تر از همیشه می پوشم، عطری خوش به خود می زنم که می خواهم او را ببینم. چهره اش پر از پاکی و صداقت است. البته هر روز موفق به دیدنش نمی شوم و نمی توانم به محل معمول دیدار بروم. در این مواقع ، موقع خواب ساعت ها به او فکر می کنم و با یک بی خوابی شدید شب را به پایان می رسانم.روز بعد کلاس ها را با نهایت دشواری می گذرانم تا وقت دیدار فرا رسد که  با مؤاخذه او روبرو می شوم که دیروز کجا بودی؟ کل دیدار روزانه ما به دقیقه ها محدود است اما در همین دقیقه ها برای من شعرها می خواند و حرف های بسیار در کلمات  کوتاه می گوید. این روز ها به او فکر می کنم ، از اینکه باید چند روزی همدیگر را نبینیم. اما به او می گویم:......................

 

ادامه نوشته

کجاست اهل دلی تا کند دلالت خیر     که ما به دوست نبردیم راه به هیچ طریق

به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام    ببین که تا به چه حدم همی کند تحمیق

این مطلب از سایت اقای ابراهیم نبوی طنز نویس معروف در این وبلاگ استفاده شده

فاطمه، دیگر فاطمه نیست!

صدای ضجه دخترکی که جیغ می زند و نمی خواهد به زور سوار ماشین پلیس شود، بی شباهت نیست به صدای فریاد و ضجه صحنه ای از فیلم هزاردستان که در آن امنیه رضاخانی، زنی محجبه را به زور چادر از سر می کشید، با این تفاوت که در اولی تمشیت و تنبیهی در کار است و در دومی مامور می ماند و چشمان تیز و تند و عصبانی جمع که محاکمه اش می کنند و مجازاتش می کنند و محکومش می کنند.




این سنت سی سال است که هر سال ادامه دارد، هر سال پلیس برای اینکه بودجه بیشتری بگیرد، پول تحقیر خواهر و مادر و دختر خودش را از مجلس احمقی که می داند با دادن این پول دختر و خواهرش تحقیر خواهد شد، می گیرد و مثل سگ هار به جان مردم می افتد. هر سال یک مشت تاجر فاسد بابت سازماندهی طرح حجاب و خرید بنز و لندکروزر و لباس و عینک ترسناک پورسانت می گیرند و با گرم شدن هوا به جان زنان بیچاره این مرز و بوم می افتند، تا پس از چند روز یا احتمالا چند هفته، « هاش» خون شان کم شود و صاحبان شان آنها را زنجیر کنند و تازه یادشان بیفتد که جنایت و دزدی و شرارت در کشور بیداد می کند و آنها همین یکی را که جذاب ترین نوع مبارزه است، برای جنگیدن انتخاب کرده اند. و واقعا چه لذتی دارد جنگیدن مردی با اسلحه و باتوم و کلاه با زنی که کیف رفتن به محل کار دستش است و دارد باری از روی بارهای مملکت برمی دارد، تا شما حمقا مملکت را کاملا به گه نکشید. چه افتخار و شهامتی است که چهار مرد به جان یک زن می افتند تا او را به زور سوار ماشین پلیس کنند. و چه آزادمردی است صفار هرندی که بخشنامه می کند که روزنامه ها حتی اگر دیدند که دارد ظلمی می شود، حق ندارند کلمه ای از این جور و بیداد بنویسند. واقعا شرم آور نیست، سگ های هار درنده را به جان زنان و دختران مردم رها می کنید و سنگ که نه، حتی فریاد زدنی را نیز از ملت دریغ می کنید؟



آقای سردار احمدی مقدم! هفته ای قبل مصاحبه کردید و گفتید که بدحجابی جزو پروژه براندازی نرم است. گفتید که مواد مخدر و قرص های روانگردان خطرناکند، گفتید که اشرار و قمه کشان و کسانی که برای نوامیس مردم ایجاد مشکل می کنند، خطرناکند، گفتید مصرف مشروبات الکلی غیرقابل تحمل است. گفتید و گفتید و از میان دهها عامل براندازی، پس از یک هفته تمام نیروی تان را گذاشتید برای مبارزه با زنان بدحجاب. می دانید چرا؟ برای اینکه این کار ظاهر جامعه را زودتر درست می کند و برای نیروهای انتظامی جذاب تر است، پول خوبی هم بابت آن به نیروی انتظامی می دهند، زحمت رفتن به کردستان و خراسان و بلوچستان برای مبارزه با اشرار را ندارد. بگذریم از اینکه در این مدت اشرار هم از دست شما راحت می شوند، چون مشغول مبارزه مهم تری هستید. من با شما عهد می کنم که صدای این سازی که حالا می زنید بزودی در می آید، چنان زود و سریع که خودتان زودتر از همه بساط تان را جمع کنید. دیگر مردم به پلیس مانند کسانی که حافظ جان و مال مردم هستند نگاه نمی کنند. شما نه تنها سیاست ده ساله گذشته پلیس را خراب کردید، بلکه مانند انسانی عصبی چنان رفتار کردید که بعدا مجبورید ده برابر همین باج بدهید، مجبورید بدحجابی را ده برابر همین تحمل کنید. شما تمام آرای انتخاباتی جناح طرفدار خودتان، یعنی احمدی نژاد و اصولگرایان و هر کسی که در این وضع خاموش بنشیند را از بین بردید.

ادامه نوشته

ای گوی زر . . .

 

ای گوی زر، خوش کن گذر، با مژده ای از بام ما

پر شقه های نور کن، گردون نیلی فام ما

 

بشکن کمان این غمان، ره ده یقین را در کمان

بفشان ز دامان زمان، گلبرگ بر ایام ما

 

در راه کام مردمان، نامی نجوییم از جهان

باری روا کن کاممان، وانگاه بستر نام ما

 

از تلخی بس شوکران، رنجی بدل باشد گران

از ساغر غم پروران، شهدی فکن در جام ما

 

با نغمه ای آتش به جان، آغاز شد این داستان

با بانگ شاد و پر توان، پر شعله کن فرجام ما

 

شاید فرو بارد نمی، شاید در آید همدمی

شاید برانگیزد همی، نقش دگر رسام ما

 

ما را پیام زندگی: رزم است ضد بندگی

تا ققنس فرخندگی، پر گسترد بر بام ما

 

گر تو ز راز تو به تو، با ما نخواهی گفتگو

«فردا» چو آید روبرو، بگزار این پیغام ما

 

 

                                    احسان طبری

                                                                     بهمن ماه 1358

منتشر شده در روزنامه مردم ـ دوره هفتم، سال اول، شماره 175 یکشنبه 5 اسفند ماه 1358

آزادی.....!!
در دامن اسارت می زاید
در زنجیر رشد می کند
از ستم تغذیه می کند
با غضب بیدار می شود........
های... این سرنوشت آزادی است!
دکتر علی شریعتی

خنده داره سردار همه چیز تمام شد !!!

عبرت بگیرید پیش از اینکه مایع عبرت دیگران شوید

 

امروز صفحه اول اکثر خبرگزاریها یک خبر مهم را مخابره کردند

"صدام به اعدام محکوم شد"

صدام حسین عبدالمجید دیکتاتور سابق عراق در دور اول محاکمه خود به جرم اعدام و قتل عام بيش از 140 نفر از مردم شهر شيعه‌نشين دجيل در 60 كيلومتري شمال بغداد و تخريب زمين‌هاي كشاورزي آنان و نيز كوچ اجباري بسياري از خانواده‌هاي اين شهر در سال 1982، محاكمه شد و همراه برادرش برزان التکریتی به اعدام با چوبه دار محکوم شد. پس از آنكه صدام حسين در دادگاه حكم خود را شنيد در حالي كه مي‌لرزيد فرياد مي‌زد:"الله اكبر" و زنده باد ملت".

لرزش و زبونی صدام در دادگاه در حالیکه با دست گرفتن قران قصد عوام فریبی و تهییج مردم را داشت و هیچ فریاد رسی برای خود نمی دید بسیار مشمئز کننده بود. تصاویری را به یاد من انداخت از سردار بزرگ قادسیه که با فخر در برابر حکام عرب می نشست و تفنگ وشمشیر زرین به حضورش پیشکش می کردند . به یاد او افتادم زمانی که  سیگار برگ بر لب به  ابراز احساسات مردم عراق پاسخ می داد و مردم را حتی لایق نمی دید که سیگار از دهان برگیرد .

اهای دیکتاتور چگونه فرمان دادی که پسران نوجوان پارس و عرب و کرد و شیعه وسنی و ........به خون خود بغلطند حال انکه از اینده خود بی خبر بودی ایا در قرانی که بدست داری نمی بینی که نوشته است "فبای ذنب قتلت" و چه پاسخی خواهی داددر محضر عدل الهی.چگونه بر سر مردم فریاد مرگ کشیدی حال انکه خدای بزرگ بر تو مسلط بود . گریه شبانه چند نوزاد را به مرگ خونین تبدیل کردی . چه برسر مردم عراق وایران و کویت اوردی ایا نمی دانستی که خدایی برای دادخواهی هست وبزودی در محضرش خواهی ایستاد . در حالیکه عدالت او لرزه بر اندامت خواهد انداخت تو که اینقدر در برابر دادگاه دنیوی بر خود می لرزی . چه شد انهمه غرور انهمه خودبینی کجایند سرداران عرب که امیرشان اینچنین لرزان گشته کجایند افسران گارد جمهوری کجایند جوانان شعب الوطنی تا به اشارتی جان فدای تو کنند  می بینی دیکتاتور هیچ کس نیست هیچ کس حتی امیران کویت و عربستان واردن و مصر نیز منتظر مرگ تو هستند . می بینی سردار همه چیز زود گذر بود مانند یک رویا .....تمام شد سردار دنیا هزاران سال است که این رسم را دارد و تو غافل بودی سرنگون شدی در حالیکه تمام دوستانت با تو دشمن بودند .....خنده دار است سردار همه چیز تمام شد .

نامه آبراهام لينكن به آموزگار پسرش

زهره دانایی


او بايد بداند كه همه مردم عادل و صادق نيستند، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجود دارد. به او بياموزيد به ازاي هر سياستمدار خودخواه، رهبر جوانمردي هم يافت مي‌شود. به او بياموزيد كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست.

مي‌دانم كه وقت مي‌گيرد اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد. به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن برحذر داريد. به او نقش و تأثير مهم خنديدن را ياد‌آور شويد.

اگر مي‌توانيد به او نقش مؤثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد. به او بگوييد تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود. به گل‌هاي درون باغچه و به زنبورها كه در هوا پرواز مي‌كنند، دقيق شود.

به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد. به پسرم ياد بدهيد با ملايم‌ها، ملايم و با گردن‌كش‌ها ، گردن‌كش باشد. به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.

به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف‌ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي‌رسد انتخاب كند.
ارزش‌هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد.
اگر مي‌توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند. به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد.
به او بياموزيد كه مي‌تواند براي فكر شعورش مبلغي تعيين كند، اما قيمت گذاري براي دل بي‌معناست!

به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي‌داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد.
در كار تدريس با پسرم ملايمت به خرج دهيد، اما از او يك نازپرورده نسازيد. بگذاريد كه او شجاع باشد، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد.
متن بالا ترجمه نامه آبراهام لينكن – رئيس جمهور امريكا- به معلم فرزندش مي باشد.

خدایا مگه من غیر از تو چه کسی رو دارم ؟

«ما قرآن را، در شب قدر، فرو فرستاديم و تو شب قدر را چگونه شبي مي‌داني؟ شب قدر، از هزار ماه بهتر است. در آن شب فرشتگان و روح (جبرئيل)، به اذن خدا، همه فرمان‌ها و سرنوشت‌ها را فرود مي‌آورند. آن شب، تا سپيده دمان، همه، سلام است و سلامت.»

شب قدر است شب عاشقی ! شبی که می تونی به سمتش بری . از گناهایی که کردی خجالت نکشی .شبی که خدا رحمتش رو به انسانها نازل کرده شب قرآن شب محمد شب علی . شب زینب ! شبی برادری ها عشق ها درد ها  شب معرفت......شب خدا .

چه خوبه که یه همچین شبهایی هست شبهایی که نمی تونی در برابرشون مقاومت کنی وقتی خود شیطونم نمی تونه تورو از رفتن نگه داره . می تونی بری و به خودت برسی جدا بشی از همه جیزهایی که دور برت رو گرفتن بال بکشی بسمت خدا و بدونی خدا بازهم بهت فرجه داده که برگردی و تو چه حالی می کنی وقتی می بینی اومدی . چه حالی میده امشب خیلی  خوبه, خیلی  ! چه خوبه وقتی در محضرش بشینی و بگی: خدایا مگه من غیر از تو چه کسی رو دارم ؟

فرمانده چه گوارا دوست وبرادر

"من نه مسیح هستم نه انسانی نیکوکار من نقطه متقابل مسیح هستم من با هر ابزاری که در دست دارم برای باورهایم مبارزه می کنم . و دشمنم را نابود می کنم به جای اینکه بگذارم به صلیبی یا جای دیگر میخکوب شوم ."

 

گوینده این سخنان مردی بود که یکی از شناخته شده ترین مبارزان عدالت در جهان بود و پایداری او در راه رسیدن بر اهدافش او را به یکی از بزرگترین الگوها و اسطوره های انقلابیون دنیا تبدیل کرد . نامش ارنستو چگوارا دلاسرنا بود و متولد ژوئن 1928 در ارژانتین بود در 16 سالگی با افکار مارکس اشنا شد و در جوانی هنگامی که دانشجوی پزشکی بود به سفری سراسری در امریکای جنوبی بپردازد و با تاریخ فرهنگ و مصائب مردم منطقه لاتین وکارائیب اشنا شود پس از فارغ التحصیلی به گواتمالا رفت و پس از سقوط حکومت آربنز به مکزیک گریخت وبه یاران کاسترو مبارز کوبایی ملحق شد در 1959 سی ساله بود که پیروزی برای یاران کاسترو بدست امد و حکومت کوبا را بدست گرفتند در حکومت انقلابی مشاغل حساسی بدست اورد . در 1965 به کاسترو گفت دیگر مردم جهان یاری نه چندان مهم مرا می طلبند و بدین روی از تمام مسئولیتهای خود استعفا داد و به کنگو رفت ودر کنار پاتریس لومومبا با موسی چومبه جنگید پس از شکست خوردن و مرگ لومومبا به بولیوی رفت و در کنار شورشیان بولیویایی به نبرد با دشمن پرداخت ولی بازهم شکست خورد و در8 اکتبر 1967 توسط نيروهای نظامی بوليوی که دولت آمريکا سازماندهی کرده بود، زخمی، دستگير و سپس به قتل رسيد. او در زمان مرگ 39 سال داشت وفریاد او زمانی که به سر کسانی که دستور اعدام اورا داشتند فرود می امد که "بزنید ترسوها شما فقط یک مرد را می کشید هزاران نفر دیگر به خروش خواهند امد " در گوش زمان پیچید واز او اسطوره ای ساخت برای تمام مبارزان در سراسر جهان .

سازماندهی کارگران در عمل انقلابی برای فايق آمدن به تنها سوال اساسی جهان سياسی، که همانا سقوط سرمايه داری با تمامی مظاهرش چون استثمار، فردگرائی، جنگ، نژادپرستی، تحميق زنان و بحران اقتصادی-اجتماعی، برای انتقال جامعه به سوی سوسياليسم و کمونيسم، و رها شدن از اين مصائب است، کوشيد. دستاوردهای مشارکت و مساعدت سياسی او امروز، نه تنها در ان زمان برای کارگران و کشاورزان کوبائی ، بلکه برای طبقه کارگر جهان و سوسياليستهای انقلابی، در کليه کشورهای جهان دارای اهميت ويژه ای است.

 

آنان که زهرخند به لب و دست خویش را

با گوشه های پرچم تو پاک می کنن

که دیگر تمام شد

دنیا به کام شد

 

تو زنده ای هنوز که بیداد زنده است

تو زندهای هنوز که باروت زنده است

تو در درون هلهله های دلاوران

تو در میان زمزمه دختران کوه

در شعرو در شراب شبیخون تو زنده ای !

 

 

مشعل تو خاموش نشده

هرچند به خاک افتادی.

پیش می روی چریک

سوار بر اسب اتشین

در میان کوهستانها, باد, وابرها

صدایت را خاموش کرده اند , اما ساکت نیستی .

هرچند که پیکرت را می سوزانند

هرچند که پیکرت را پنهان می کنند

در گورستانها ,جنگلها و کوههای سرد

اما نمی توانند از ما دورت نگاه دارند

فرمانده چه گوارا

دوست وبرادر

 

 

 

نیکولاس گی ین- شعری برای چه

سلام دوستان من چند وقته کامپیوتر م( رایانه ام ) خرابه ببخشید که نیستم و نمی تونم بهتون سر بزنم امیدوارم بزودی بتونم ان لاین بشم

به امید دیدار دوباره

موزه عبرت . به نظر شماچه کسانی باید عبرت بگیرند؟!

Free Image Hosting by FreeImageHosting.net     Free Image Hosting by FreeImageHosting.net    Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

سلام دوستان تا حالا سمت میدان توپخانه یا امام خمینی تهران رفتید ؟ اگر هم نرفته باشید احتمالا اونجا رو خوب می شناسید این میدون تو عمر طولانی خودش شاهد وقایع تاریخی زیادی بوده تو سال 1281 ساخته شده و چند خیابون اصلی تهران مثل  امير کبير ، ناصر خسرو ، باب همايون ، سپه ، فردوسی و لاله زار رو به يکديگر متصل می کنه. من نمی خوام در مورد این میدون صحبت کنم بلکه در مورد موزه ای می خوام براتون بگم که تو محوطه این میدان داخل یکی از خیابونای فرعی اونه ,اسم اون موزه ¸موزه عبرته. موزه ای که بیشتر سالهای عمرشو زندان بوده و اگر اتفاق خاص نیفته ( موزه های عبرت بزرگتر ساخته نشه!!!) احتمالا بقیه عمرشو موزه می مونه سال تولد این موجود منحوس رو1317 از یک مادر المانی و یک پدر ایرانی به نام رضاخان میرپنج گفته اند و سال تبدیلش به موزه  1382 در زمان آقاي محمد خاتمي بوده( احتمالا بدلیل کمبود جا تصمیم به تغییر کاربری گرفته شد)این موزه قبل از انقلاب در ابتدا بازداشتگاه موقت شهربانی بوده ودر سال 1352 به دستور شاه به کمیته مشترک ضد خرابکاری تبدیل می شه تاسال 1357 و بعد از اونهم که دست بزرگواران جمهوری اسلامی می افته تا همه اون شکنجه هارو سر همبندی ها و یاران انقلابی سابق خود و دشمنان امروزشان دوباره اجرا کنند واسمش رو بذارن بازداشتگاه توحید؟؟؟ . چند وقت پیش فرصتی پیش اومد و تونستیم از این موزه بازدید کنیم خیلی جالب بود همه چیزش از چندتا ماشین ضد گلوله در ورودی موزه تا فروشگاه خروجی,موزه پر بود از مجسمه هایی که زندانیان و زندانبانان را در هنگام شکنجه نشان می داد سلولهای ترسناک شکنجه های فجیع زندانیان زجر کشیده, در انجا وحشت حرف اول را می زد برای یک زندانی فرضی از هنگام اولین مواجه بازندان در رختکن زندان تا سلولهای تاریک و دستگاههای مخوف شکنجه تداعی مکانی را می کرد که ما به ان می گوییم اخر دنیا !!!ترسناک وترسناک برای من یکی که اصلا شکنجه هایی که کشیده بودند قابل تحمل نبود.راهنمای موزه یکی از زندانیان سابق همونجا بود که کاربری اطاقها را تشریح می کرد .این موزه رو حتما باید ببینید پس من دیگه وارد جزئیات نمیشم. یکی از چیزهای جالب این موزه عکسهایی است که از زندانیان به دیوار زده اند با روسری مونتاژی و بدون عکس انقلابیون اصلی مانند توده ایها و مجاهدین و.... که احتمالا با اینکار می خواستن بگن صاحب اصلی این انقلاب فقط وفقط ما بودیم! در میانه های بازدید از موزه اولین چیزی که مرا پس از دیدن فجایع ان ازار می داد چند خاطره از کسانی بود که زندانهای شاه را سالها تجربه کردند ولی در زندانهای جمهوری اسلامی در چند روز هرچه که زندانبانان خواستند اعتراف کرده بودند . این اشخاصی که این شکنجه ها را تحمل کرده بودند چگونه در زندانهای جمهوری اسلامی نتوانستند مقاومت کنند !! مگر در ان زندانها چه خبر بوده ؟ یاد نامه مرحوم کیانوری به اقای خامنه ای افتادم  یاد نامهایی که او برد بعنوان کسانی که سالها (بعضا تا 25 سال) در زندان شاه بودند و در زندان جمهوری اسلامی تاب مقاومت نیاوردند و جان دادند  . و این سئوال مرا به یک اصل مهم و دلیل اصلی ساخت چنین موزه ای رهنمون کرد و نام عبرت را در ذهن من به گردش دراورد وقتی از موزه خارج می شدم یک سئوال ذهن مرا به خود مشغول می کرد که ایا می توانی ؟ می توانی تحمل شکنجه های جمهوری اسلامی را داشته باشی تحمل خوردن چند شلاق راداری ؟ تحمل شنیدن چند ناسزا را داری ؟ چند ساعت می توانی یا دستهای دستبند زده شده از پشت در هوا معلق باشی ؟  و هزاران سئوال دیگر که ذهن مرا مورد هجمه های سخت قرار داده بودند و باز نام عبرت ! وبیانیه ای که بصورت اتوماتیک از سوی طراحان این موزه برای شما در ذهن شما خوانده می شود ."کسانی که مخالف ما باشند هزاران پله بدتر از این را خواهند دید پس مواظب باشید تا لحظه ای حتی برای لحظه ای بر علیه ما فکر نکنید ." شاید طراحان موزه با ساختن چنین موزه ای سعی داشتند به مخالفان خود درس عبرت بدهند ولی احتمالا از این غافل شده اند که  پیام ما مردم به دولتمردان نیز با دیدن این موزه  در گوش انان طنین افکن خواهد شد که شما ابتدا خود باید عبرت بگیرید که شاه با ان دستگاههای قوی امنیتی و نظامی با پشتونه اکثریت ابر قدرتها  نتوانست جلوی خواست ملت را بگیرد . پس سعی نکنید برخلاف خواست ما بایستید که به قول اقای خمینی دست وپایتان خواهد شکست!!!

نامه خاتمی به شخصیت‌های مختلف

با تشدید بحران در خاورمیانه و گسترش نگرانی‌ها‌ در جهان، حجت الاسلام و المسلمین سیّد محمّد خاتمی، رئیس مؤسسه بین المللی گفت و گوی فرهنگ‌ها‌ و تمدن‌ها‌، نامه مهمی برای رهبران و شخصیت‌ها‌ی غیر دولتی جهان فرستاد.

به گزارش ایسنا، در این نامه که برای «کوفی عنان، دبیر کل سازمان ملل متحد»، «حضرت آیت الله العظمی سیستانی، مرجع عالیقدر شیعه»، «علامه سیّد محمّدحسین فضل الله، مرجع شیعیان لبنان»، «اکمل الدین احسان اوغلو دبیر کل سازمان کنفرانس اسلامی»، «عمرو موسی، دبیر کل اتحادیه عرب»، «کوئیشیرو ماتسوئورا، مدیر کل سازمان یونسکو»، «فدریکو مایور، مدیر کل سابق سازمان یونسکو»، «نلسون ماندلا، رئیس جمهوری سابق آفریقای جنوبی»، «ماهاتیر محمّد، نخست وزیر سابق مالزی»، «حسنین هیكل، روزنامه نگار برجسته عرب»، «محمد رشید قبانی، مفتی لبنان»، «شیخ محمد سعید طنطاوی، رئیس دانشگاه الازهر مصر»، «خاویر سولانا، مسؤول سیاست خارجی اتحادیه اروپا»، «عالیجناب پاپ بندیکت شانزدهم، رهبر کاتولیک‌ها‌ی جهان»، «دکتر اشنایر، عضو گروه عالی رتبه ائتلاف تمدن‌ها‌»، «نوام چامسكی»، «عالیجناب دسموند توتو، اسقف اعظم آفریقای جنوبی»، «امبرتو اکو، نویسنده برجسته ایتالیایی»، «پاتریاك نصرالله پطرس صفیر، رهبر مسیحیان مارونی لبنان»، «یورگن‌ها‌برماس، فیلسوف و نظریه پرداز آلمانی»، «عالیجناب آلکسی دوم، رهبر جامعه ارتودوکسی روسیه»، «دکتر ساموئل کوبیا، دبیرکل شورای جهانی کلیساها» و «شورای ادیان ابراهیمی» ارسال شده است آمده:

ادامه نوشته